أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

751

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

يادداشت 9 . ( 20 ) . در حاشيهء نسخهء الف ، ورق 94 ب با خط ريز كه به دشوارى خوانده مىشود ، نوشته شده است : « بهترين عود - هندى معروف به « سمندورى » است [ سمندور - نام جايى در هند ، II , Platts ، 323 ] . ويژگى آن در آميختگى خوب با عنبر و مشك است . اما اگر چيزى غير از عود را با اين دو بياميزيم و روى آتش قرار دهيم ، آن‌گاه به سبب نبود درآميختگى [ خوب ] ، بوى اين خارجى [ ناخالصى ] منتشر مىشود نه آن دو [ در پى آن چند واژه كه خوانده نمىشود ] . سپس [ نوع ] قاقلى [ القاقلى از نام « قاقلة » جايى در سوماترا ، II , Dozy ، 296 ] ، سپس صنفى ، سپس قمارى ، سپس بنكالى [ بنگالى ] و اين هندى امروزى است ، سپس اشباه است . اصل عود درختانى است در بوته‌زارهاى آن سوى كوه كه راه دسترسى به آنها وجود ندارد . آن سوى كوه آب است و در برابرش دريا ؛ در كوه گذرگاهى وجود دارد كه آب از طريق آن به دريا مىريزد و درختان عود افتاده را با خود مىبرد . نزديكان سلطان مراقبند و چون [ درخت عود ] را يافتند ، آن را براى چند سال زير خاك مىكنند ، سپس بيرون مىآورند ، تميز مىكنند و با كارد و رنده مىتراشند . هدف آنها از زير خاك كردن اين است كه آنچه پوك و سبك است بپوسد و [ چوب‌هاى ] سفت و محكم باقى بماند » . بخش اعظم اين حاشيه در Picture ، 128 درج شده است . 741 . عوسج 1 اين « ام‌غيلان » 2 است ؛ [ عوسج ] به سريانى هطى و هطاطى 3 ، به فارسى شكرخار 4 [ ناميده مىشود ] ؛ ابو معاذ تنگز 5 [ مىنامد ] ، به سجستانى ديوخار 6 است و در ميان مردم به سپيدخار 7 مشهور است . ديسقوريدس 8 : [ عوسج ] در شوره‌زارها مىرويد ، خارها و برگ‌هاى دراز چرب و نرم دارد . نوعى ديگر يافت مىشود كه سياه است با برگ‌هاى پهن و سرخ‌گون ، درازاى شاخه‌هايش پنج ارش و ميوه‌اش سفيد ، هموار و نرم است . [ مؤلف ] ديگر : عوسج ، خار سپيد است كه در شنزارها مىرويد ، برگ‌هاى سبز ، ريز و دراز و ميوه‌هاى سياه گرد ، مانند فلفل دارد . اين « سگ‌انگور » است . مىگويند كه ميوه [ عوسج ] را « مصع » 9 مىنامند . [ گياه ] 10 معروف به « عوسج » در سجستان همانا اين است و نه آنچه ديسقوريدس نام مىبرد . ميوه‌هايش را « انگورك توره » 11 مىنامند ، زيرا شغال‌ها آن را دوست دارند و از آن بسيار مىخورند و حتى در فصل [ عوسج ] مىتوان آنها را با دهن و بينى سياه ديد . [ شاعر ] گفته است : بخشم نخل را كه بر خود نهاده خار * انگشتان براند از چيدن بار